قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

150

تاريخ نگارستان ( فارسى )

فروشد سامان داده بخزانه فرستاد و چون سيد بر وزير دست يافت مكافات بدى نيكى بجاى آورد نظم : بدى را بدى سهل باشد جزا * اگر مردى احسن الى من اسا [ 282 - داستان احمد عطاش اسماعيلى . ] 282 من مآثر الكفران چون احمد عطاش كه از جملهء ملاحدهء اسماعيليه است در غيبت سلطان بر قلعهء دژكوه اصفهان كه در استوارى و ارتفاع در رعايت بوده است استيلا يافت سلطان بنابر تسكين عناد او از بغداد باصفهان شتافت و محاصره مدتى امتداد يافته كار بر محصوران تنگ شد . احمد شخصى نزد سعد الملك آوجى وزير سلطان كه در نهانى دعوت او را قبول كرده بود فرستاد و گفت اگر انديشه كردى خوب و الا قلعه را مىسپارم او جواب فرستاد كه يكهفتهء ديگر صبر كن كه من اين سگ را از ميان برميدارم و چون مزاج سلطان بنابر غايت حرارت احتياج بفصد داشت وزير كافر نعمت فصاد را بمبلغى بفريفت تا نيش خود را بزهر آب داده سلطانرا فصد كنند قضا را حاجب سلطان از آن تزوير آگاه شده آن راز را با زن غماز خود در ميان نهاد و او با معشوقهء خود اينحكايت را تقرير كرد و آنشخص با يكى از ملازمان قاضى صدر الدين خجندى گفت و قاضى شنيده در خلوتى بعرض سلطان رسانيد . حكمت : رازى كه پنهان خواهى با كسى در ميان منه اگرچه دوست مخلص باشد كه مر آن دوست را نيز دوستان مخلص باشند و همچنين مسلسل نظم : خاموشى به كه ضمير دل خويش * با كسى گفتن و گفتن كه مگوى القصه سلطان تمارض نموده فصاد را خواست و در وقت نيش زدن از روى غضب در وى نگريست فصاد را دست و پا بلرزه درآمده حقيقت را بواجبى معروض داشت سلطان آن خون گرفته را به همان نيش فصد نمود بيت : بود عدوى تو آن خون گرفتهء كه رگش * اجل ز نشتر دندان مار بگشايد و خانمان آن وزير را زيروزبر ساخته ويرا با اهل و عيالش به آتش خشم بسوخت انا كذالك نفعل بالمجرمين [ 283 - درگذشت اتابك محمد ايلدگز . ] 283 حكايت چون اتابك محمد ايلدگز در شهور سنهء 581 احدى و ثمانين و خمسمأة درگذشت مملكت سلطان طغرل بن ارسلان پرآشوب گشته از آن جمله قتلغ خان ميانج ولد اتابك مذكور آغاز شوروشر كرده چند مرتبه ميان او و سلطان محاربه اتفاق افتاد و آخر سلطان جهة دفع آن فتنه حبيبه خاتون والدهء او را در تحت نكاح آورده همانا ظهير در قطعه‌اى بدين ايمائى كرده نظم : تا عروس ملك در پيوند شاهيت آمده * در جهان پيوند ظلم و فتنه يكسو كرده‌اند و در آن اثنا پسر و مادر در دفع سلطان همداستان شده خواستند كه در شربت وى